مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
33
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - آمده أيم ؟ گفتيم : « آمده أيم به تو سلام گوييم واز خداى براي تو سلامت خواهيم وديدار تازه كنيم وخبر اين كسان را با تو بگوييم . به تو مىگوييم كه به جنگ تو اتفاق دارند . كار خويش را بنگر . » گويد : حسين عليه السلام گفت : « خدا مرا بس كه نيكو تكيهگاهى است . » گويد : آن گاه حرمت كرديم وسلام گفتيم وبراي أو دعا كرديم . گفت : « چرا مرا يارى نمىكنيد ؟ » مالكبن نضر گفت : « قرض دارم ونانخور . » من نيز گفتم : « قرض دارم ونانخور ؛ اما اگر اجازه دهى كه وقتي ديدم جنگاورى نمانده بروم ، چندان كه براي تو سودمند باشد وموجب دفاع از تو شود ، مىجنگم . » گفت : « اجازه دارى . » گويد : پس با وى ببودم وچون شب رسيد ، گفت : « اينك شب شما را به برگرفته وآن را وسيلهء رفتن كنيد . هر يك از شما دست يكى از خاندان مرا بگيرد ودر روستاها وشهرهايتان پراكنده شويد تا خدا گشايش دهد كه اين قوم مرا مىخواهند . وقتي به من دست يافتند از تعقيب ديگران غافل مىمانند . » گويد : برادرانش وپسرانش وبرادرزادگانش ودو پسر عبداللَّهبن جعفر گفتند : « چرا چنين كنيم ؟ براي آن كه پس از تو بمانيم ؟ خدا هرگز چنين روزى را نياورد . » گويد : نخست عباس اين سخن گفت ؛ سپس آنها اين سخن وأمثال آن را به زبان آوردند . حسين عليه السلام گفت : « اى پسران عقيل ! كشته شدن مسلم شما را بس . برويد كه اجازهتان دادم . » گفتند : « مردم چه خواهند گفت ؟ مىگويند : بزرگ وسرور وفرزندان عموهايمان را كه بهترين عموها بودند ، رها كرديم وبا آنها يك تير نينداختيم ويك نيزه ويك ضربت شمشير نزديم وندانستيم چه كردند . نه بهخدا نمىكنيم . جان ومال وكسانمان را فدايت مىكنيم وهمراه تو مىجنگيم تا شريك سرانجامت شويم . خدا زندگى از پس تو را روسياه كند . » ضحاك بنعبداللَّه مشرقى گويد : پس مسلمبنعوسجه اسدى برخاست وگفت : « تو را رها كنيم ونهايت كوشش درپيشگاه خدا ، دربارهات نكرده باشيم ؟ نه به خدا بايد نيزهام را در سينههاشان بشكنم وبا شمشيرم چندانكه دستهء آن به دستم باشد ، ضربتشان بزنم از تو جدا نمىشوم . اگر سلاح براي جنگشان نداشته باشم ، به دفاع از تو چندان سنگشان مىزنم كه با تو بميرم . » گويد : سعيد بن عبداللَّه حنفي گفت : « بهخدا تو را رها نمىكنيم تا خدا بداند كه در وجود تو حرمت غياب پيمبر خدا را بداشتهايم . بهخدا اگر بدانم كشته مىشوم وسپس زنده مىشوم ، آن گاه زنده سوخته مىشوم وخاكسترم به باد مىرود وهفتاد بار چنينم مىكنند ، از تو جدا نشوم تا پيشرويت بميرم . پس چرا چنين نكنم كه يك كشتن است وآن گاه كرامتي كه هرگز پايان نمىپذيرد . » -